|
| ||||
|
نگاهی عمیق به ترانه ی «شک می کنم»
آلبوم «شب سپید»
نوشته ی : عمـاد عضو گروه «گوگوش آرت»
ترانه ی شک می کنم ما را به بازنگری وفکرکردن مجدد به باورها واعتقادات دیرینی می رساند که از شدت
قدمت و انتقالِ سینه به سینه ، و نسل به نسل ، چنان ریشه دوانیده و مستحکم شده اند که شک کردن
در آن ها ، از لحاظ اجتماعی کفر و الحا د به حساب می آید ، و درخلوت نیز، ما را به عذاب وجدان دچارمی کند.
طبقه ای در جامعه ، به صرف داشتن لبا سی خاص ، چنان جدا از ما ، بهتر از ما ، وفراتر از ما ، مورد احترام و
تکریم قرارمی گیرند که حتا نمی توان درگفتار و اعمال آنان شک کرد . کورکورانه دربرابر آن ها سرطاعت و بندگی
فرود می آوریم. آنان راتا حد خدایی بالا می بریم و هر گونه انتقاد و سئوالی که دربرابر این عبودیت، تفکرآمیز و
تحریک کننده باشد ، مستوجب بدترین کیفر و مجازات می دانیم .
انسان ها فارغ ازقوه ی تمیز و تشخیص خود، همچون آدمکی، به دست فتوا و احکام صادره ی آنان می رقصند
و هرگزبه خود اجازه نمی دهند راجع به آن چه از سوی آنان صادرمی شود شک کنند و یا با ممیزی عقل آن را
محک بزنند. این قدیسان و ازمابهترون که خودرا مانند فرشته گان، سوای آدمیان، حامل احکام خداوندی، معصوم
وعاری ازهر خطا و اشتباهی می یندارند، قاطعانه حکم می کنند که سرنوشت دنیا و آخرت، مرگ و زندگی، غم
و شادی و حتا جزیی ترین پسند وانتخاب زنده گی شما چه گونه و درکف اختیارآنان باشد. راه گریز ی از آن
نیست چرا که آنان با تمام قوا و امکانات برای پیاده کردن این شیوه ی زنده گی هجوم می آورند . اگر انتخاب
افراد در خصوصی ترین امور و اعتقادات، مانند نوع یوشش ظاهری و یا ابراز نظر و عقیده شخصی با چهارچوب
های بسته آن ها منافات داشته باشد ، با جاری شدن حد مواجه می شوند ، وبا شلاق ، به راه راست ِ آنان
بازگردانده می شوند .
درابتدای امر، عاقبت ِ کارهمه شیرینی وسعادت و نیک بختی تعریف می شد ، ولی با گذشت ِ زمان، خبری
از آن مدینه ی فاضله نشد ، و با این که خودِ ما مردم ، بهترازهرکسی، با رگ و ریشه ، و یوست و استخوان
عواقب این فرمانبرداری و اطاعت تام و تمام را حس کرده ایم ، هنوز به آن چه به ما رسیده ، شک نمی کنیم .
گناه رابه گردن غریبه می اندازیم – توطئه خارجی است – وگرنه ما که همه کارهای مان درست است. اگر غریبه
دشمنی نمی کرد ، همه چیز مطابق وعده ها ییش می رفت . حتا اجازه نداریم فکرکنیم که نکند آب ازسرچشمه
گل آلود بوده است . درته دل کسی به مانهیب می زند که مبادا با پشت پا زدن و عدم تمکین در برابر قدیسان
و ازمابهترون، کسانی که از آنان فرشته و موجوداتی ماوراء زمینی ساخته ایم، هم دنیا را ببازیم و هم دچار
خسران ابدی شویم . در دل ِ این تاریکی ِطاعت و تقلید از اربابان ِ فتوا، شاعر نوری می تاباند و برخلاف رسم
و رسوم اجتماعی ، منشاء مشکل را جای دیگری جست و جو می کند ، روزنه ای تازه، و در ِ شک و تردید
را مقابل ما می گشاید :
نکند سبب سیه روزی و تیره بختی ما ، دشمنی غریبه نباشد؟
نکند کسی از درون اجتماع مان ، ما را به سُخره گرفته باشد؟
نکند چیزی از درون خودِ ما ، مانع حرکت و پویایی من و ما می شود؟
چرا شک نکنم برآن اعتقاداتی که طی سال های طولانی ، جمود و سردی و دلمردگی آفریده ، مرا ازحرکت
و یویایی بازداشته و عزا و سیاهی را ترویج داده است ؟
اگر دربطن این فسردگی وجمود هنوز نورامیدی باقی است که تحرکی ایجاد کند، چرا به آن پروبال ندهم؟
چرا از خود سوال نکنم؟ چرا به آن چه بدیهی می پنداریم ، شک نکنم؟ چرا هر آن چه «خطیب مجلس» به من می خوراند ، بی بهانه می بلعم؟ چرا این همه «روز عزا» در برابر اندکی روز جشن و سرور؟ اگر نتیجه ی تمام آن گردن نهادن ها و طاعتِ محض، امروز من است ، من این امروز را نمی خواهم .
من اعتراض دارم ...... اعتراض ....... من دلم می خواهد فردا متفاوت باشد .
دلم می خواد طرحی نو دراندازم :
دلم می خواد روز عزا پیرهن قرمز تن کنم به زور نور ساز خوش شبکده رو روشن کنم نیزار بیزارو می خوام به میکده مهمون کنم می خوام شب یلدامونو چله ی تابستون کنم
من اعتراض دارم ....... اعتراض ......
چرا این فرشته گان و ازما بهترون دیگر درجایگاه سنتی خود که حکومت بر اخلاقیات و معنویات بود نیستند ؟
چرا قدیسان ، حاکم بر سرنوشت فرهنگی ، سیاسی ، و اجتماعی ما شده اند ؟
خطیبِ مجلس ما را ازشادی منع می کند وبنا بر مصلحت خویش از بزرگان موعظه می کند: "مومن اندوهش بسیار و شادی اش اندک است " .
خیر و صلاح او ، در عزا و ملولی است . در جشن و سرور و دل خوشی که کسی سراغ از او نمی گیرد
درمصیبت و فغان است که بازار او سکه است . مصلحت او در "برسروروی کوفتن" و ذکر مصیبت است .
ولی من دیگر گوش ِ شنوا ندارم . دیگر موعظه ، نقل قول ، و خبرهایی را که او به قاصدک می سپارد
تا درهمه جا ، و نسل به نسل بیراکند ، بی کنکاش و بررسی هضم نمی کنم :
نونِ خطیبِ مجلسو دلم می خواد آجر کنم وقتِ موعظه مردمو از خنده روده بُر کنم
اگراین تردید ِ بجا ، دردل ِ من و تو جا بازکند ، می توان مشت قدیسان را باز کرد .
اگراین شک ِ کارگشا ، ما را در کنار هم قراردهد ، و من و تو را به هم وصل کند ، می توان فرشته های الکی را رسوا کرد :
شیطونه میگه همه ی فرشته ها رو لو بدم چرا باید وحشت کنم وقتی همه وصلیم به هم
شاید به آن نقطه رسیدیم . آن روز می توانیم نور ِ حقیقت را در دل و جان ِ یخزده مان جاری کنیم .
دشمن ...... دشمن را بشناسیم . آن روز ، دیگر این ما نیستیم که می شکنیم :
غریبه دشمن تو نیست ، رمال بی دل دشمنه وقتی که شلاق میزنه ، این خودشه که می شکنه
این ترانه ، بیش از هر ترانه ی دیگری متعلق به امروز ماست. در سطح نمی ماند و به ریشه می پردازد.
شعار نمی دهد و از دل فریاد می کشد ، دل مایی که تشنه ی فریاد است.
شهیار قنبری به درستی که هر روز تازه تر می شود. کلام او نفس دارد و از همق وجود جامعه ی امروز
بیرون می آید با استعارات و تشبیهات بدیع و زیبا، به درستی امروز ما را وصف می کند و اعتراض ما را فریاد
می زند. درد را حس می کند و انگشت را بر نقطه ی حساس می گذارد.
مهرداد آسمانی با لمس درست شعر ، به راستی که دست به آفرینشی همزاد شعر زده و به آن پَرو بال
بخشیده است . ملودی و آهنگ به طرز خارق العاده ای کلام را همراهی می کند
و تنظیم زیبای اندی جی ، گوش را نوازش می دهد
اجرای گوگوش مانند همیشه جادویی است. او حس خود را در کلمات جاری می کند و به شعر جان
می بخشد، کلام را حس می کنیم، لمس می کنیم، زنده گی می کنیم و این اعجاز صدای گوگوش است
صدایی که از اعماق وجود و دل بر می خیزد و لاجرم بر دل می نشیند.ر
تردید ندارم که این ترانه به جاودانه ها خواهد پیوست و نام خود را بر تارک ترانه های ارزشمند و به یاد ماندنی
ثبت خواهد کرد، ترانه هایی از جنس مَردم و برای مَردم.ر
تبریک و سپاس از جانب تمام دوستداران ترانه های ناب نثار :ر
گوگوش ، این بزرگ بانوی ترانه های ماندنی
شهیار قنبری که عطر تازه گی همواره از او بیرون می تراود
مهرداد آسمانی که با نُت ها ، زیبایی و حس می آفریند
و نیز اندی جی که با خلاقیت ، این همه زیبایی را به سازها می سپارد.ر
«عمـاد» یکُم اردیبهشت ماه 1387 خورشیدی
| ||||
|
copyright© 2006 harf1974.com All rights reserved |