خاطرات تلخ و شیرین من

 و

کیو کیو بنگ بنگ

 

نوشته ی : شهرزاد . ش

 

 

ترانه : زویا زاکاریان

ملودی : مهرداد آسمانی

تنظیم : منوچهر چشم آذر

صدا : گوگوش

سال : 2003 میلادی

 

 ساعت يك نيمه شب است و من فارغ از گرفتاری های روزانه ، در دل تاریک شب گوش به آوای دلنشين گوگوش سپرده ام

 كه «كيو كيو بنگ بنگ» را می خواند .

 به همراه اين ترانه به چهل  سال پيش برمی گردم و خاطرات دور در ذهنم زنده می شوند . به سن شش - هفت ساله گی

 برمی گردم و روزهای خوش ، حال و هوای خوب بچه گی كه در بی خبری و شادی گذشت بدون اين كه خبر از آينده و

 روزهای پرغم و غصه داشته باشم .

 چه قدر در آن دوران با بچه های هم سن و سال خودم در كوچه سرخ پوست بازی می كرديم .با سنگ و تير و كمان و

 تفنگ های چوبی ، آپاچی ها را می كشتيم و هلهله ی شادی سر می داديم و البته اغلب ما دخترها سرخ پوست بوديم

 كه به دست پسرهای سرباز كوچه كشته می شديم ( كيو كيو بنگ بنگ !! )

 

 

 دوره ی شيرين كودكی همراه با بازی های بچه گانه عروسك بازی ، دوچرخه سواری و فوتبال در كوچه ها گذشت و 

 دوره ی نوجوانی فرا رسيد . دوره عاشق شدن و ديدارهای پنهانی و قرارها و چشمك ها و نامه نگاری های عاشقانه ...

 ورق زدن كتاب ها و مجله هاو جست وجوی كلمات و جمله های مناسب  در وصف معشوق و استفاده از آن ها در

 نامه ها و گاه بوسه های يواشكی و سريع .

 

دوره اوج فيلم و سينما ، فردين ، بهروز و ... و تو گوگوش نازم كه الهه ی روياهای ما بودی و همه حركاتت ، مدل موها و

 طرز لباس پوشيدن ات الگوی ما نو جوانان و جوانان بود. چه قدر از تو عكس جمع كردم و هيچ وقت آن روز را فراموش

 نمی كنم كه مادرم همه رابه آتش كشيد و هنوز داغ دو عكسی كه با خط و امضای خودت برايم فرستاده بودی را در دل دارم .

 

 هنوز برای ما بهار بود و شب جيك جيك مستانه ی بی خبری ... دوران خوش دبيرستان و خنده های شاد دانش آموزان

 كه در فضای مدرسه می پيچيد ياد روزهای برفی به خير كه كلاس ها برای دو ساعت تعطيل می شدند و تمام بچه ها

 و دبيران مرد  و زن به حياط مدرسه می رفتيم تا بازی كنيم .

 

 

 ساعاتی كه حتا دبيران بد اخلاق رياضی و شيمی هم به دنبال دخترهای شلوغ و شيطان می دويدند تا برف باران شان

 كنند و در آخر همه خيس و خسته ولی شاد و سرحال به كلاس بر می گشتيم و ادامه ی درس ها را از سر می گرفتيم .

 آن دوره ، دوره ی اوج سينما و تلويزيون بود رنگارنگ ، دايی جان ناپلئون ، پنجره ها  و فيلم های همسفر ، ماه عسل

 فرياد زير آب و ... گوزنها .

 شب های پر از ماه و ستاره به سرعت گذشت و نسل ما به اولين بزنگاه رسيد .

 نسيم نجواهای شبانه و پچ پچ های درگوشی به غرش طوفانی بزرگ تبدیل شد كه زمين و زمان را به هم ريخت .

 اين بار به راستی بازيگران فيلم حق و باطل خود ما بوديم كه به خيال خود بزرگ ترين و زيباترين بازی همه ی عمر را بر روی

 صحنه ی زنده گی  اجرا می كرديم .

 خواندن ترانه و رقص در حياط مدرسه جای خود را به اعتصاب و سرود انقلابی داده بود. درس جای خود را به بحث و جدل در

 باره ی پيام شاملو ، كتاب حجاب دكتر مطهری و بحث ماركسيسم، لنينيسم ... داده بود و دوستی ها كم كم محو می شد

 و از بين می رفت .

 

 

 در آن قيامت  و غوغای سردرگمی ، هر روز جايی و در پی چيزی می رفتيم که خودمان هم نمی دانستیم چیست !!

 صبح با عجله به دانشگاه تهران می رفتيم تا به حرف های سياوش كسرايی گوش كنيم ، بعد با عجله به مدرسه

 عالی كامپيوتر برای سخنرانی دكتر مفتح می شتافتيم و فردای آن روز پای حرف های خانم جزنی و خانم رضایی که

 چهار فرزندش شهید شده بودند  می نشستیم .

 زن های نيمه برهنه ی ديروز را می دیدم که به ناگاه در چادر سياه شرقی فرو رفته بودند  و همه شيفته و سرمست در

 رويای آزادی وطن بودند .

 موتورسوارها در خیابان ها ، شب نامه پخش می كردند و مردم مشتاق و هيجان زده برای خواندن آن ها می شتافتند و

 شب نامه هارا چون ورق های زرين دست به دست می گرداندند ، اما هنوز تب تند سينما فروكش نكرده بود و گوزن ها و

 چند فیلم دیگر ، فیلمهای  طلايی پرده های سینما  بودند .

 

 

 ديگر خاطره ای از بهار برایم باقی نماند ، چرا كه همه جا به كام سرد  زمستان فرو رفت .

 هيولايی از راه رسيد و كشتی مهتاب را درهم شكست و ستاره ها را از آسمان به زمين ريخت .

 با رفتن دیو !! و آمدن فرشته !! به جای صدای دلنشين تار و كمانچه ، غرش خمپاره ها و مسلسل ها و توپ های گوش-

 خراش به گوش  رسيد و عفريت مرگ بال های خود را گشود و بر همه جا سايه افكند.

 تفنگ های چوبی ، جای خود را به مسلسل های حقيقی داده بودند ( باز هم كيو كيو بنگ بنگ ) و اين بار پنجه های

 خون آشام عفریت جنگ نمایان شد ، جنگی حقيقت محض بود نه فيلم و ترانه .

 شب های وحشت و هراس مرگ در زير غرش ضد هوايی ها و ريزش بمب ها غوغا می کرد  و دست و پا زدن های

 دردناک ميان مرگ و زنده گی . آيا اين بار نوبت مرگ من است يا هنوز هم فرصت زنده بودن و زنده گی کردن  دارم ؟

 هشت سال سیاه سپری شد و اين فصل شوم و تلخ هم به پايان رسيد و اين بار نوبت آخرين بزنگاه زنده گی ما بود .

 

 

 

 گوگوش نازنينم تا اين جا با هم همراه  و همسفر بوديم ، اما حالا راه ما از هم جدا شده است .

 تو رفتی و من ماندم تا هر دو در خاكی كه بوی بيگانگی و غربت می دهد ، تلخ و غمگين بمانيم و روزها و سال ها را

 سپری كنيم .

 همنسلان من و تو يا درخاك غربت دل و دين از دست داده ، آواره و سرگردانند و يا در وطن خود تنها و بی یار . آيا روزی

 راهنمايی پيدامی شود كه ابرهای سياه را از آسمان زنده گی ما كنار بزند، چراغی روشن كند تا راهنمای را ه تاريك مان

 شود ؟

 آيا بهار باز هم فرا می رسد يا زمستان هم چنان ادامه خواهد يافت ؟ افسوس كه نسل من و تو چه فصل های زیبایی

 را که باید می دید ، ندید  و به جای آن سال هاست که در زمستان سرد و سنگین زنده گی می گذراند .

 

امروز وقتی پسر و دخترم را می بينم كه با يك دستگاه و مشتی سيم و دگمه مشغول بازی در يك اتاق نه چندان تاريك

 و تنگ هستند ، ياد دوران شيرين كودكی ام می افتم و روزهای خوب زنده گی ام كه چه زود رفتند و در غبار حادثه های

 ناخواسته گم شدند و از آن ها تنها مشتی خاطره بر جای مانده است .

 

«شهرزاد»

نُهم شهریور ماه 1386 خورشیدی

 

 

 

 Home                                                       Articles

 

 

 

 

copyright© 2006 harf1974.com All rights reserved