|
| |||||||||||||||
|
شب آوازهای گُل بانوی ترانه ی نوین ایران
حرفِ نخست
پژوهش ، گردآوری و نگارش : آنسه
صحنه ی بی ستاره بيست و دو سال سکوت ، سکوت بانوی هزار هزار ترانه (1)، سکوتی بغض آگين ، سکوتی دل تنگ ، سکوتی غم انگیز و اشک ريز ... و پس آن ، پرواز ، پروازی تا بلندای صدا (2) تا اوج عشق، تا ته بی مرگی، تا دور دست ترانه در همه ی اين سال ها عروس سپید پوش ترانه خانه(3) از ديده ها پنهان بود ، اما از يادها نرفت . شيدايانش به يادش و در انتظارش بودند و زير لب زمزمه می کردند : آفتابی شو ، آفتابی شو که سردِ سردِ سردمه(4)...
بهترین خبر همین حضور تو خبر حادثه ی عبور تو
خرداد ماه سال 1379 ايرانی و سال2000 ميلادی ، آغاز زيباترين سفر در سبزترين بهار هميشه بود... و گوگوش از محاصره ی سکوت گذشت و در پانزدهم ژوئن سال 2000به شهرصدا رسيد ... چه سفری ! چه هيجانی ! چه اضطرابی ! چه هراسی ! ... هراس از اين که مبادا هواپيما را برگردانند و او را به قفس بيست و دو ساله اش باز پس فرستند.
بانوی هزار هزار ترانه ، خود در اين باره می گويد : «عين بچه هايی بودم که برای اولين بار می خواهند به سفر بروند ، اصلن خودم را فراموش کرده بودم ، وقتی با من حرف می زدند در باره ی کنسرت يا چيزهای ديگر ، عين عقب مانده ها نگاه می کردم ، يعنی اين اتفاقات دارد برای من می افتد ؟! من بايد بروم روی صحنه ؟چه تجربه ای بود ! وقتی به کانادا رسيديم گيج و منگ بودم، انگار مرا به ديوار کوبيده باشند نمی دانستم چه اتفاقی دارد می افتد .»
شما هم اکنون يک رويداد شيرين را می خوانيد پس بهتر آن که از تلخی ها نگوييم ، از حرف های عجيب و غريبی که از زبان آدم های عجيب و غريب در باره ی اين موجود نازنين به اين سو و آن سو پرتاب می شد نگوييم ، از سخن های نامردُمانه ی تلويزيون های سياسی فارسی زبان نگوييم ... نگوييم که ميهن و نماد های سياسی را دستاويز خود قرار دادند که جلوی ريزش نور را به سمت مردم بگيرند ، که مردم نتوانند زيبايی را ببينند ... اما مردم زيبايی را به خوبی ديدند ، بيست و دو سال با انديشه ی اين زيبايی زندگی کرده بودند ، پس چه گونه ممکن بود به سمت زيبايی کشيده نشوند ؟ در همه ی اين سال ها ، اين صدای دل نشين و دوست داشتنی ، همدم ايرانی ها چه در غربت و چه در خانه بود حال عشق بود ، حسرت بود ، خاطره بود ، نوستالژی بود ، هر چه که بود اين صدا با قلب و روح مردم آميخته شده بود. عاشقانش با عشق و شور به ديدارش شتافتند ، رفتند که همراه با شنيدن صدای نابش ، چشم های زيبايش را نيز ببينند و بگويند : می شه هر قصيده را با چشم تو اندازه کرد می شه با چشمای تو ، قديمی ها رُ تازه کرد(5)
و قديمی ها تازه شدند ، سبزِ سبز و نسيم ناب صدا در سراسر شهر تورنتو وزيد. شام گاه روز شنبه ، هشتم مرداد ماه 1379، برابر با بيست و نهم جولای سال 2000،عروس سپید پوش ترانه خانه پس ازدو دهه سکوت ٬ نخستين شب آواز خود را در ميان شور و شوق جمعيتی بيش از پانزده هزار نفر در شهر تورنتوی کانادا اجرا کرد.
ساکت من ، عيد صدا مبارک وقت خوشِ ترانه ها مبارک در اين شب بی شعر و بی ستاره صدای پا ، صدای پا مبارک (6)
سالن اير کانادا سنتر غرق در نور و شادی و شگفتی بود ... قرار بود ناب ترين و عزيزترين صدا شنيده شود ، دوباره بعد از بيست و دو سال ، و اين يک ماجرای ساده نبود ، يک رويداد تاريخی بود و اين رويداد تاريخی به حقيقت پيوست. گوگوش به روی صحنه رفت ، صحنه ای که به او تعلق داشت و او به آن ، صحنه ای که خانه اش بود ، امن ترين جای جهان صحنه ای به ياد ماندنی ، صحنه ای تاريخی ...
به راستی که قلم از توصيفش در می ماند که پس از بيست و دو سال سکوت ، بی نهايت دشوار است که خود را در برابر سيل مردمی ببينی که عاشقانه دوستت دارند و اين همه سال چشم به راهت بودند . بی نهايت دشوار است آواز خواندن در برابر چنين اقيانوس عاشقی ... اما گوگوش در برابر اقيانوس عاشق قرار گرفت باور کردنی نبود ، اما اتفاق افتاد ...
چهره ی زيبايش هم می خنديد ، هم می گريست ، هم بهت زده بود ، هم بغض آلود بود و هم پُر از سپاس .
لرزش دست هايش به روشنی ديده می شد و به راستی به خود نبود ...
بغض ، بغض و بعد گريه ... بانوی هزار هزار ترانه می گريست و عاشقانش نيز به همراهش می گريستند ...
گُل بانوی زيبای ترانه می گويد : «صحبت مردم و من نبود، من بين مردم بودم و مردم روی صحنه، با هم گريه می کرديم، با هم می خنديديم، يک حال استثنايی بود که فکر نمی کنم در تاريخ موسيقی دنيا اتفاق افتاده باشد ، يعنی يک خواننده برای مدت بيست و دو سال اجازه ی خواندن نداشته باشد ، صدايش را توقيف کرده باشند ، فکر کنيد من تمام اين سال ها نخوانده بودم حتا در خلوت، اصلن نمی دانستم آيا صدا دارم ؟ می توانم بخوانم ؟ هر وقت می خواستم زمزمه کنم آن قدر يواش می خواندم که کم کم فکر کردم صدايم سقف پيدا کرده ، صدايم رفته فکر می کردم که ديگر نمی توانم بلند بخوانم اصلن نمی دانستم چه جوری بايد روی صحنه رفت ؟ چه کار بايد کرد ؟! گوگوش پس از دو دهه سکوت ٫ نخستين شب آواز خود را به نام ايران و ايرانی آغاز کرد ، در غوغای آن همه تشويق و فرياد های بی پايان ، صدای عزيز و دوست داشتنی گوگوش شنيده شد ، صدايی لرزان و سرشار از عشق ... متشکرم ... از همه تون متشکرم ...
جمعيت به او مجال سخن گفتن نمی داد و بی وقفه تشويقش می کردند و سر انجام ، گوگوش سخن گفت :
«به نام ايران و ايرانی سلامی چو بوی خوش آشنايی ای خدا ، جای همه ی ايرونی ها اين جا خاليه جای همه ی مردم ايران اين جا خاليه ، همه ی فارسی زبونا ، تاجيک ها ، افغان ها ... من از ايران سلامِ پدراتونو ، مادراتونو ، خواهر ها و برادرهاتونو براتون آوردم که فکر می کنم اين اجازه را به من دادند که سلام شونو به شما برسونم و آرزوی سلامتی برای همه تون داشته باشم و آرزوی اين که يک روزی همه با هم ايران باشيم. می خواستم ازتون خواهش کنم به دليل از دست دادن پدر هنرمندان ايران ، نماينده ی تمام روشن فکران معاصر و بزرگ ترين شاعر و حافظ زمانه ی ما "احمد شاملو" يک دقيقه سکوت کنيد.متشکرم.»
پس از يک دقيقه سکوت ، ترانه ی هميشه زيبای هجرت ، طلسم بيست و دو سال سکوت را شکست . کلام زيبای شهيار قنبری ، نوای دل نشين ناصر چشم آذر و صدای جادويی گوگوش ، افسون اين همه سال سکوت را در هم فرو ريخت و عروس سپید پوش ترانه خانه ، خود ، يگانه افسونگر هميشه ی صحنه شد. ترانه ی زيبای هجرت و سپس باور کن و پس آن پرنده و همه ی ترانه های ناب ، يکی پس از ديگری فضای شب آواز را عطر آگين کرد.
بيست و دو سال گوگوش نبود ، صحنه بود ... اما چه فايده داره صحنه ی بی ستاره ؟ (7) ستاره پديدار شد و صحنه ی خاموش را نورباران کرد ، هيچ صحنه ای ، بی ستاره ، صحنه نيست ... مگه می شه من نباشم ؟(8)
و سرانجام در غوغای نور و صدا و تشویق های بی کران حاضرین در سالن کنسرت ، این شب آواز تاریخی به انتها رسید و گوگوش به پشت صحنه رفت ... اما تشویق های بی حد و اندازه ی حاضرین ، دوباره او را به روی صحنه باز گرداند تا بار دیگر ترانه ی پیشکش را به عاشقان و دوست دارانش پیشکش کند .
اجرای دوباره ی ترانه ی پیشکش ، پایان این شب تاریخی و بی نظیر بود و این بار ، باد کنک های زیبا بودند که به همراه جمعیت حاضر در سالن ، گوگوش عزیز را بدرقه کردند .
در نخستين دوره ی کنسرت های با شکوه گوگوش ، بيست و شش کنسرت در امريکا ، کانادا ، اروپا و دوبی برگزار شد و هزاران هزار ايرانی عاشق ، در شب آوازهای پُر شکوه ی او حضور یافتند. کنسرت های بی بديل گوگوش ، از همان نخستين کنسرت ، با شکوه ترين و استثنايی ترين کنسرت ها بود کنسرت هايی که تا به هنوز حتا شبيه به آن هم در جامعه ی ايرانی ديده نشده، کنسرت هايی درحد و اندازه ی جهان و تنها ، گُل بانوی ترانه ی نوین ایراناست که می تواند چنین باشد.
توضیحات _____________________________________________________ عنوان « شب آوازهای گل بانوی ترانه ی نوین ایران» - از «شهیار قنبری» شماره های (1) ، (2) و (3) - برگزیده شده از واژه های«شهیار قنبری» (4) - مصراعی از شعر «باید ، شاید» - شهیار قنبری - کتاب «دریا در من» (5) - قسمتی از ترانه ی «هنوز» - شهیار قنبری- کتاب «دریا در من» (6) - قسمتی از ترانه ی «عید صدا مبارک» - شهیار قنبری - «کتاب دریا در من» (7) - مصراعی از ترانه ی «آزاد » - شهیار قنبری... که در هنگام اجرا ، این مصراع بدون اجازه ی شاعر ، از متن ترانه حذف شد! (8) - مصراعی از ترانه ی « دل تنگی» - مسعود کیمیایی - آلبوم «زرتشت»
| |||||||||||||||
|
copyright© 2006 harf1974.com All rights reserved |