|
| ||||||
|
سلام به همه ی شما هم وطنان عزیزم و به همه ی هم زبانانم.
چه کسی دوست نداره من برای شما ، نه در خونه بخونم و نه در غربت ؟ به «هیچ کسان» بگو ، من تا آخرین نفس برای همه خواهم خوند. جمعه 16 دسامبر ، در یک گفت و گوی مستقیم با شما از آن چه در پشت صحنه می گذره حرف خواهم زد. به امید دیدار
گفت و گوی گوگوش و مهرداد آسمانی
به انگیزه ی کنسرت 25 دسامبر 2004 لاس وگاس تاریخ گفت و گو : 16 دسامبر 2004
تنظیم متن ، ویرایش و نگارش : آنسه
مهرداد: به نام ایران و ایرانی .سلام به همه ی عاشقان ایران . همان طور که قبلن از همه ی رسانه های گروهی اعلام شده بود امروز شاه ماهی هنر ایران،گوگوش عزیز با شما گفت وگوی مستقیم خواهد داشت. اما من نه به عنوان یک مصاحبه گر، بلکه به عنوان خواننده ی دوم کنسرت 25 دسامبر در لاس وگاس ، در کنار این هنرمند بزرگ خواهم نشست. گوگوش دختر مردم ایران ، هنرمندی که سال هاست برای شما می خونه و زنده گی خودش را برای موسیقی ایران گذاشته وهرگز به حق و حقوق خودش نرسیده ، امشب حقایق و درد و دل های خودشو براتون بازگو خواهد کرد. من خوش حالم که این فرصت دست داد تا گوگوش عزیز با شما عزیزان از نزدیک گفت وگو بکنه. تا چند دقیقه ی دیگر «گوگوش» با شما خواهد بود.
گوگوش: با نام و یاد خدا و عشق به ایران، ایران عزیز .حضور یکایک شما هم وطنان عزیز و هم زبانان نازنینم در هر کجای دنیا که هستید، سلام عرض می کنم آرزو می کنم سلامت باشید هر چند که برای ایرانیان داخل و خارج از وطن زنده گی با پستی و بلندی می گذره. امیدوارم با پستی و بلندی های زندگی هم کنار بیاین.چون "تا کبوتر هست زندگی باید کرد " من تمرین سخنوری ندارم، به مشکل بر می خورم موقع حرف زدن ، کلام و حرف زدن را بلد نیستم ، منومی بخشید اگر از روی کاغذ مطلبم را می خونم چون نمی خوام که فاصله و سکته بین حرفام بیفته. مقداری از مطالبی که می خوام بگم به صورت خلاصه یاداشت برداری کردم که با پوزش از شما بهشون رجوع می کنم تا رشته ی کلام از دستم نره. اولین بارم هست که به طور مستقیم در تلویزیون نه برای آواز خواندن ، بلکه برای گپ و گفت و گو و حرف زدن خدمت شما هستم. این را هم تمرین ندارم قصور را انشا الله می بخشید . از مهردادعزیز هم برای پشتیبانی اش در همه ی موارد ممنون و متشکرم.
مهرداد: خواهش می کنم.
گوگوش: من فایقه آتشین که از کودکی منو «گوگوش» صدا می زدند ، در خانواده ای متوسط از نظر مالی بزرگ شدم. مرحوم پدرم «صابر آتشین» منو در سه سالگی به روی صحنه برد و من از اون موقع نان آور خانواده شدم . سر کلاس درس خوابم می برد، توضیح این که چون شب ها تا دیروقت برنامه اجرا می کردم وبه سن و سالم نمی خورد و صبح هم باید سر کلاس مدرسه با شم ، این بود که همیشه زنگ اول معلم به من اجازه می داد که بخوابم ، یادشون به خیر باد ، هر جا که هستند و اگر زنده هستند عمرشون طولانی باد. و در ضمن چون رسیدگی و نگهداری از برادر کوچکم به عهده ی من بود و همین طور نظافت خونه ، فرصت رسیده گی به درس هامو نداشتم همیشه پشت صحنه ی تئاتر و کاباره درس و مشقمو می نوشتم ، اون هایی که اون زمان ها با من بودند یادشون هست.
امروز به جز کامبیز پسرم و نوه های گلم هیچ چیز ندارم فقط دلم به عزیزان وفاداری خوشه که شما هستید و تعداد اندکی دوستان خوب. من با شما زنده گی می کنم و با شما نفس می کشم ، بی نفس شما هیچ نیستم ، منو می بخشید، در این دنیا اول خدا را دارم بعد به جز خانواده ام و حمایت و عشق شما هیچ ندارم، پشتم به شما گرمه، می دونم مثل کوه پشت من ایستادید وتا نفس دارم براتون می خونم . من خوشبخت ترین انسان روی زمینم چون عشق شماها دل گرمی و چراغ خونه ی منه . من بار ها گفتم زمانی که درایران بودم و در فقر زنده گی می کردم هر کس از من می پرسید که چرا پول در نمی یاری بخونی ؟ می گفتم من احتیاج به پول ندارم من ثروتی دارم و اون عشق مردمه و حمایت اون هاست ، این ثروت توی هیچ بانکی خورد شدنی نیست . زمانی که پیشنهاد کنسرت در خارج از ایران به من شد احساس کردم از قفس دارم آزاد می شم و پرواز می کنم و به سوی عشق همیشه گی ام یعنی صحنه و مردم رو می یارم . این کنسرت ها با پیشنهاد آقای مرتضی شایسته مدیر شرکت فیلم سازی هدایت فیلم و به وسیله ی شوهرم «مسعود کیمیایی» به من داده شد که حتا امضای «مسعود کیمیایی» در پای قرا داد من وجود داره . وقتی از ایران خارج می شدم همان طور که قبلن هم گفتم فکر می کردم هر لحظه هوا پیما را نگه می دارند و مانع پرواز من می شند ، نمی دونید چه احساسی داشتم ، حس آزادی همراه با وحشت بازدارندگی هوا پیما از پرواز ، اما بالاخره آزاد شدم . وقتی به کانادا رسیدم با مسائلی رو به رو شدم که دیدم بازم همون آشه و همون کاسه. قرار داد من بدون مشورت من به آقای خوش زبان واگذار شده بود و باز هم از ناچاری و ترس از بازگشت به قفس ، مجبور به امضای با خوش زبان شدم. در مورد روابط خوش زبان با جمهوری اسلامی من هم برام مبهمه، منم مثل شما شایعات را شنیدم ولی نمی دونم ایشون با آن ها همکار بود یا نبود، هست یا نیست ولی هر چه بود اطراف من از این خبرها نبود.
به عنوان عکاس، اول به من معرفی شد ولی بعد به عنوان «پرسنال اسیستانت» انتخاب شدکه این «پرسنال اسیستانت» را من نمی شناختم و به من تحمیل شد.
مهرداد: پس خبری از مامور های جمهوری اسلامی دور شما نبود ؟شما فقط ...
گوگوش: به هیچ عنوان ، به هیچ عنوان .آقای دیگری بوند در این پرواز که اتفاقن از اقوام یکی از دوستان من در ایران هستند آقای «شاهرخ ریحانی» ، وقتی به کانادا اومدیم فرصت نبود بلافاصله یکی دو روز بعد ، دو سه نفر از اعضای ارکسترم که در ایران انتخاب شون کرده بودیم و به اصطلاح اون شخص مشخص بابک امینی بود بعد از دو سه روز به کانادا اومدند و بلافاصله ضبط آلبوم زرتشت را شروع کردیم. خانه ای هم برای ماگرفتند در تورنتوی کانادا که تو این خونه من و شوهرم زنده گی می کردیم اما کسانی که به اصطلاح دست اندر کار تدارک کنسرت های من بودند رفت و آمد می کردند.
مهرداد: من شنیدم که برادرتون هم اون جا بودند؟
گوگوش: من دو تا از برادرهام در تورنتوی کانادا زنده گی می کنند که یکی شون تقریبن بیش تر اوقات با من بود. اینو می خواستم بگم که خوش زبان ، حالا فارغ از این مطالبی که دارم در موردش عنوان می کنم انصافن برخی از کار ها به نحو احسنت انجام می داد ، ولی دست مزد کنسرت های من را کامل پرداخت نکرد به اضافه ی دست مزد سی دی و ویدیوها و غیره که نمی دونم این جا بهش میگن مرچندایلس ، کلاه و لیوان و جاسویچی و تقویم وغیره و باز هم مثل همیشه زیر ظلم و ستم قرار گرفتم بدون آن که بتونم از خودم دفاع کنم یا حقمو بگیرم همیشه همه ی درد ها را به دل ریختم و دم بر نیاوردم. من مقررات هنر را خوب می دونم و همیشه دنبال کردم اما تدبیر مدیریت و حساب رسی و حساب گری را نمی دونم از دور همه فکر می کنند که لابد گوگوش داره تو پر قو زنده گی می کند ، نه این طور نیست حق من پرداخت نشد و من دم بر نیاوردم تا به امروز.
مهرداد: این قضیه ی حقوق گوگوش همیشه خورده شده ، من فکر می کنم که یک داستان دنبال داره و همه ی مردم ایران این موضوع را می دونند یعنی بخشی از زندگی شما شده ، یعنی هر وقت اسم خانم گوگوش می یاد همراهش این ظلم هم به ایشون می یاد. یعنی مردم می دونند که اگر قراره امشب خانم گوگوش روی صحنه بخونه مثلن باید دو، سه تا ظلم هم اون پشت صحنه بهش بشه و این طور که شما می گید دست مزد تون هم کامل ندادند و بدون اجازه ی شما قرار دادتون را منتقل کردند و به دلیل این که شما هم در این طرف مرز ، همه ی ایرانی ها می دونند که وقتی آدم مسافرت می کنه از ایران به این طرف واقعن از مقررات آگاه نیست و نمی دونه که این جا چه جور باید زنده گی بکنه و چه حقوقی داره. اینه که واقعن متاسفم از این وضعیت ، مردم هم به همین دلیل شما را بسیار دوست دارند و خودشون می دونند که شما بخشی از خانواده ی مردم هستید اما من لحظه ای در شما دیدم در کنسرت اول در ویدیو ها که احساسات مردم و احساسات شما ، دلم می خواد از اون لحظه یک مقدار برای مردم صحبت کنید.
و یک سال از فعالیت های هنری دور بودم و دوستان همکارم که در این ور آب ها و در آمریکا فعالیت داشتند بیش ترشون با من در ارتباط نبودند به غیر از دو سه نفر اندک که اون هم فقط در حد احوال پرسی بود. در نتیجه من برای امضای این قرار داد ، هیچ پیش زمینه ی ذهنی نداشتم که تخمین بزنم یا حدس بزنم که چه قدر باید دست مزد بگیرم یا چند تا برنامه باید قبول کنم در این قرار داد، اینه که کاملن در تاریکی و بی اطلاع از همه ی این جوانب این قرار داد را امضا کردم. و موضوعی بگم که نمی دونم ماجرا چیست که هر کس به من نگاه می کنه اون ساین دلار را تو چشماش می بینم کسانی که قصد همکاری یا کار هنری با من دارند، توی کارتون ها دیدید چشم بعضی از این شخصیت های تلویزیونی به صورت ساین دلار می زنه بیرون... این همیشه با من بوده و کاریش هم نمی شه کرد اگر حق شون باشه نوش جان شون ولی متاسفانه حق من را همیشه ضایع کردند اما از اون شب کنسرت ، اون شب برای من گفتنش وصف نکردنیه، نمی شه که وصف بکنم با کلام نمی شه. انگاربرای اولین بار بود روی صحنه می آمدم تمام بدنم به لرزه افتاده بود و نمی دونستم چه طوری می خوام روی صحنه جواب گوی این همه جمعیت باشم جمعیت منو گرفته بود بی رودربایستی ، با این که خاک صحنه خوردم ولی اون شب واقعن اول خودمو باخته بودم. بیست و یک سال هم بود که از این ماجرا دور بودم و تمرین نداشتم ، اما به یک باره وقتی کمی تونستم به خودم مسلط بشم من با جمعیت یکی شدم ، منی دیگه وجود نداشت، همه یکی بودیم حسی که من داشتم همونی بود که تک تک کسانی که توی سالن ایر کانادا سنتربیش از پانزده هزار نفرجمعیت بودند یکی شده بود و فقط می دونم که نمی دونستم چه جوری می خونم، نمی دونستم دارم چه کار می کنم . فقط می دونستم از اعماق دلم و بیست و یک سال نخوندنمو دارم فریاد می زنم ، این از شب کنسرت.
مهرداد: اون شب در ابتدای برنامه تون یادمه که گفتید من فکر می کنم این اجازه را دارم که نماینده ی فامیل تون باشم و سلام اقوام تونو را از ایران براتون برسونم. این خیلی حرف قشنگی بود که خیلی ها تحت تاثیر قرار گرفتند و این یکی شدن و اون عشقی که مردم به شما دارند همان عشق، عشقیه که در غیبت شما هم بوده. شما این را بدونید و می توونید بپرسید مطرح ترین خواننده ی ایرانی در غیبت شما در خارج از کشور ، «گوگوش» بوده و می تونید مراجعه بکنید و من فکر می کنم می تونم قسم بخورم بیش تر از خواننده هایی که حتا این جا فعالیت می کردند شما روی جلد مجله ها می رفتید سی دی هاتون چاپ می شد، سی دی هاتون فروش می رفت و این عشق همواره از طرف مردم به شما بوده و مردم عاشقانه شما را دوست دارند و این عشقی نیستش که با تمرین یا با زور یا به هیچ وسیله ای نمی شه این عشق را از مردم حتا با پول نمی شه خرید .
گوگوش: این همان ثروتی است که می گم .
مهرداد: مردم شما را عاشقانه دوست دارند ، شما زمان جنگ ایران بودید من بیست و هفت ماه خودم جبهه ی جنگ بودم دوست دارید یک مقدار از اون روزا برامون تعریف کنید.
گوگوش: دم شما گرم.
مهرداد: خواهش می کنم.
گوگوش: زمان جنگ، اول اینو بگم که مردم ایران در اون زمان که جنگ شروع شد یعنی 31شهریور59 تازه داشتند خودشونو پیدا می کردند، بعد از فعل و انفعالات و انقلابی که شده بود هنوز فرصت این را پیدا نکرده بودند که به عقایدشون بپردازند یا به سلیقه هاشون بپردازند و انتخاب کنند. تا اومدند به خودشون بجنبند جنگ شروع شد و همه را درگیراین جنگ لعنتی کرد. من در طول جنگ بارها بمب و موشک به کنار خانه ی مسکونی ی من خورد در ولنجک، من حوالی ولنجک زعفرانیه می نشستم و دو تا بمب هم در خیابان فرمانیه بود که منزل یکی از دوستان منو به کل تخریب کرد . در ولنجک هم که موشک افتاد خونه ی من نیمه ویران شد که ترمیم کردیم اما اینا مهم نبود، حس غریب، گاهی دلم می خواست مرد بودم و می تونستم برم به جبهه و بجنگم و از ناموس و مال و جون و خاک وطنم و هم وطنانم دفاع کنم و حاضر بودم جونمو بدم ، اما نبودم ، مرد نبودم. تنها کاری که از دستم بر می اومد مدام در جریان وقایع جنگ باشم و یادم نمی ره هیچ وقت ، اولین باری که تونستم صدامو بی پروا در فضا رها کنم روزی بود که اعلام کردند خرمشهر آزاد شد ، همه ی مردم تو خیابان شادی می کردند و تکبیر می گفتند و من با شوق و ذوقی که نمی تونم براتون بگم از پنجره ی ماشین سرمو کرده بودم بیرون و بلند باهاشون می خوندم و تکبیر می گفتم، این یکی از خاطراتمه . به هر حال جوون های ما با دادن جون شون و فدا کردن جون شون و دادن خون شون و خیلی از جوون های با دادن اعضای بدن شون ، از دست دادن اعضای بدن شون مملکت مارا نگه داشتند و حفظ کردند همه ی ما مدیون اون جوون ها هستیم چه آن هایی که در خاک خفتند و چه آن های که زنده هستند و عضوی ازا عضای بدنشان را از دست دادند. من از این جا دست یکایک خانواده های شهدا را می بوسم ما جون و مملکت مون را از اون ها داریم اون ها هنرمندترین هنرمندان تاریخ ایرانند.
مهرداد: اون روزها هیچ مذهب و سیاست یا وابستگی به خاطر رژیم نبود که مردم به جبهه ها می رفتند، فقط به خاطر خاک ایران بود . بچه های چهارده ، پانزده ساله نارنجک به خودشون می بستند زیر تانک عراقی ها می خوابیدند . اصلن یک چیز غریبی بود در حالی که واقعن ارتش عراق از بابت وسایل جنگی از ما قوی تر بود ولی دنیا را حیرت زده کردند این جوون های ایران. نه به خاطر سیاست ، نه به خاطر مذهب ، از هر دینی، فقط به خاطر خاک ایران و امروز خدا را شکر یک وجب از خاک ایران دست اجانب نیست. در یک قسمت از حرفاتون شما اشاره کردید من در ایران وضع مالی خوبی نداشتم و با فقر زنده گی کردم . فکر می کنم خیلی از مردم دل شون می خواد که بدانند در این بیست و پنج سال ، بیست سالی که گوگوش عزیزشون فعالیت هنری نمی کرده و به غیر از این کار ، کار دیگری بلد نبوده بکنه چه گونه زنده گی کرده و دوست دارم اینو مردم بدونند که گوگوش چه قدر سختی کشیده و امروز که این جا نشسته با چه مشکلاتی این جا نشسته. چیزهایی را که بخشی از آن را شما به من گفتید و دلم می خواد هم وطنان عزیزم هم بدونند .
گوگوش: با کمال میل .من بعد از انقلاب در واقع یک سال قبل از انقلاب برنامه هام تعطیل شد، نه فقط برنامه های من برنامه های همه تعطیل شد ، برنامه های هنری به طور کلی تعطیل شد . بعد از انقلاب هم که کار نمی کردم .من ممنوع الصدا،ممنوع التصویروممنوع الحضور، بودم. شاید جوون های خارج از ایران معنی این کلمات را ندونند ولی بزرگ تر ها براشون ترجمه کنند لطفن. از قبل از انقلاب من مدیر برنامه ی داشتم که قرارداد های برنامه هامو او می بست و وقتی که انقلاب شد تمام هست و نیست مرا برداشت و فرار کرد. اسمش هم هست کامران راد. جالبه یک موضوعی را بگم بهت مهردادجان و اون این که نمی دونم اینو برات گفتم یا نه ، من در بعد از انقلاب فعالیتی نداشتم در آمدی نداشتم فعالیت غیر هنری هم نداشتم اما ده سال بعد از انقلاب یکی دوتا فعالیت های غیر حرفه ای خودم را انجام دادم ولی موفق نبودم. چون می گم من فقط بلدم آواز بخونم. وزارت دارایی ایران بابت برنامه های سال 55 و 56 و 57 که برنامه ای نبود رقمی معادلشش میلیون تومانبرای من مالیات بسته بود .
مهرداد: شش میلیون تومان چه زمانی؟
گوگوش: سال 57 و58 یا شایدم قبل .
مهرداد: تقریبن یک میلیون دلار اون موقع، دلار شش- هفت تومان بود.یک میلیون دلار.
گوگوش: بله و من در زمان رژیم سابق ، در زمان شاه هیچ وقت رو ننداختم به کسی که ازشون بخوام نه برام پارتی بازی کنند ، محبت بکنند و کسی را بگمارند که پرونده ی برنامه ها و کار های من و درآمد من را رسیدگی بکنند و حق را از من بگیرند، که متاسفانه این طور نشد . حالا ، تقبل کردم که این رقم را با بهره و زیان دیر کرد و این ماجراها ، به صورت قسط پرداخت کنم.
مهرداد: قسط درآمدی که آقای «کامران راد» برداشته برده مالیاتش را شما دادید؟گوگوش:البته مقداریش هم نبود. مقداری ساخته شده بود به وسیله ی ممیزی که پرونده ام دستش بود.اونی هم که مونده بود رفت. خدمت شما عرض کنم جالب این جاست بعد از انقلاب وقتی که خوندن من ممنوع شد و اجازه ی کسب درآمد نداشتم وزارت دارایی هم پاشو توی یک کفش کرده بود که پول شو می خواد و سند خونه ی من را گرو برداشته بود. هر چه رفتم گفتم والله ندارم، به دین به پیغمبر ندارم، این خونه کل دارایی من و مایملک منه ، بعد هم شما می گیید صدای زن حرامه ، شنیدن صدای زن حرامه ، اما پولش حلاله ؟ چگونه است؟ ولی به هر حال یکی از دلایلی که نمی تونستم گذرنامه بگیرم یکیش همین وزارت دارایی بود ، حالا، من در اون زمان که دیگه درآمدی نداشتم با فروش وسایل خونه ام، طلاهایی که برام مونده بود ، حتا لباس هامو فروختم این جوری خودم را تامین می کردم و روزگار را می گذروندم . تا زمانی که سال 89 یا 90 بود که از وزارت دارایی اجازه گرفتم خونه ام را اجاره بدم و از درآمدش یک آپارتمان کوچک اجاره کنم و از بقیه ی اون پول زندگی ام را بگذرونم.
مهرداد: پس گوگوش مردم در طول بیست سال، برخی سال هایش را با فروش لباس ، طلا وسایل خانه و چند سال آخر را با اجاره ی آپارتمانش و رفتن خودش به یک آپارتمان کوچک تر که بتونه زندگی کند... حالا می خواهیم در مورد زندان رفتن شما حرف بزنیم .
گوگوش:می رسیم به بازجوی های من در جمهوری اسلامی. من در سال 58 بعد از انتشار لیستی که در روزنامه های اطلاعات و کیهان بود و اسم اکثر هنرمندان چه هنرمندان فعال در سینما و چه در موسیقی ، احضار شدم به اوین . چهار بار از ساعت هشت صبح تا هفت شب در اوین بازجویی دادم . یک بار ، چند سال بعد دوباره اون جا بازجویی شدم ، در 31 شهریور یا به عبارتی اول مهر 59 که جنگ شروع شد ، که ما تو شوک به اصطلاح این جنگ بودیم و ضد هوایی که مدام زده می شد از صبح تا شب و آژیری که می زدند، وحشت مادرم پسرم که اون زمان دوازده سالش بود ، هر کسی به فراخور حالش تو شوک این جنگ بود. یک هفته بعد ازشروع جنگ یعنی در هفتم مهر 59 من به اداره ی منکرات خواسته شدم ، احضار شدم و وقتی که به اون جا رفتم به مدت یک ماه در اون جا زندانیم کردند و طی این مدت در هفته دوسه بار منو به بازجویی می بردند که اون هم معمولن شب ها از ساعت نه یا ده تا نیمه های شب بود. بعد از اون دو سه بار دادستانی انقلاب منو احضار کردند که یک بار آخرش بازجویی من در اون جا راجع به پدرم بود که موقعی که راجع به پدرم داشتند من را بازجویی می کردند پدرم فوت کرده بود.
مهرداد: خدا رحمتشون کنه.
گوگوش: ممنون. یک بار هم همین اواخر قبل از اومدنم از ایران ، در واقع همون دوره ای که اوایل ریاست جمهوری آقای خاتمی بود و هم قطاران و دوستان آقای «سعید امامی» در ساواک جمهوری اسلامی فعال بودند اونا منو احضار کردند و آدرسی هم که به من دادند و جایی که رفتم و در اتاقی که نشستم و بازجویی پس دادم به آقایی به نام حاتمی که اونا همیشه اسم های مستعار دارند اسم های واقعی شون نیست ، از ساعت هشت صبح تا دو بعد از ظهر منو توی اون اتاق بازجویی کردند یادم بندازید که بگم این اتاق چه اتاقی بود در رابطه با ماجراهایی که بعدن خواهد اومد.
| ||||||
|
copyright© 2006 harf1974.com All rights reserved |