گفت و گویگوگوشو هما احسان

 

نوروز 1384

X TV

 

قسمت چهارم

 

 

 

 

برگردان متن شنیداری به نوشتاری : آنسه

 ویرایش و نگارش : آنسه 
 

 

 

  - گوگوش جان وقتی جمهوری اسلامی روی كار اومد شما امريكا بودی؟

 -بله.

 

- و با همسرتون ؟

 - بله.

 

 -و تصميم گرفتيد بريد ايران و گفتی كه تصميم تو بود ؟

 - بله تصميم من بود.

 

 -چرا؟

 - چرايش را نمی تونم دليل قانع كننده ای براش عنوان كنم چون در اون زمان وضعيت خاصی برای همه ايجاد شد

برای فرد فرد ايرانی ها و تصميماتی كه گرفتند چه برای موندن و چه برای رفتن از هر كجا به  هر كجا ، تصميماتی

 نبود كه از روی فكر باشه ، مدت ها روش انديشه كرده باشند و ارزيابی كرده باشند همه به نوعی سرگشته

 و گم گشته بوديم به جز يه عده ی معدودی.

 منم اون زمان مدتی كه وقتی كه حكومت نظامی بود در ايران ، در همه ی شهرها ، كار تعطيل ، بيرون نمی شد رفت 

 پسرم هم در سويس درمدرسه و پانسيون بود گفتم فعلن كه كار نمی كنم برم سری به بچه بزنم و سفری داشته

 باشم و برگردم كه با همسرم همايون مصداقی ، همسر سابقم ، رفتيم به فرانسه و من به سويس رفتم و برگشتم

و از لس انجلس به من تلفن كردند مرحوم پوران ، به من زنگ زدند وگفتند حالا كه اومدی اروپا برای افتتاح يك كلاب 

 يك شب بيا در لس انجلس برنامه اجرا كن كه ما پا شديم و اومديم لس انجلس و آمدن ما برای يك شب همان و دو

 ماه و نيم در لس انجلس بودن ناخواسته همان  و در اين مدت همون جريانات كمپ ديويد  و رفتن شاه از ايران و

 بسته شدن فرودگاه مهرآباد  ، آمدن آقای خمينی  به ايران و ...

درنتيجه يك بلا تكليفی در من به وجود آورد چون نه پولی با خودم آورده بودم نه با اون وضعيتی كه بود می شد

برنامه اجرا كرد ، در ضمن می گفتند اگر بری ايران الان اوج اعدام هاست تو را هم می كشند  .

من دو ماه ونيم اين جا موندگار شدم  پاسپورتم هم دستم نبود ازم گرفته بودند و بهم نمی دادند  و يك شب برنامه در

 اون كلاب هم تبديل شد به نزديك چهارده پانزده برنامه  كه پولش را هم پرداخت نكردند و من و همسرم را بی پول

 گذاشته بودند.

 بالاخره به كمك يكی از آشناهايی كه از نيويورك آمده بود ماتونستيم كه پاسپورت هامونو بگيريم و مقدار كمی پول

 و بريم نيويورك .

 دو ماه و نيمی هم در نيويورك  مونديم  و يك روز من تصميم گرفتم  برگردم ايران ، اصلن ديگه فكر عواقبشو نكردم.

 اصلن پيش خودم تجزيه تحليل نكردم كه آخه اين كاری كه می كنم درسته،غلطه  ، چون خونه ی منو هم مادرم بهم

 خبر داده بود كه جزو خونه های بی صاحب  توسط دادستانی انقلاب ضبط شده و قرار هست كه خوابگاه دانشجويان

 بشه.

 با همه ی اين تفاصيل كه شنيدم توی «بهشت زهرا » هم اعلاميه هايی به در و ديوار زده بودند  كه اون موقع همه

 را وصل می كردند به ساواك ، اين ساواكی بود ، اون ساواكی بود  و اينا ، درنتيجه منم در رديف اون اسامی بودم

 ولی با اين حال رفتم كه رفتن همانا و ماندن همان .

 

-  خب ، با چادر بايد میرفتی ديگه ؟

     - نه اوايل چادر نبود  ، اوايل انقلاب چادر نبود اما يواش يواش روسری

 

- يا تو سری؟

 -بعد هم توسری ، بله.

 

- هر دو شو خوردی؟

 -  بله.

 

 -به زندان هم رفتی؟

 - بله.

 

 -چرا ؟ به چه جرمی ؟ بهچه اتهامی ؟

 -من قبل از زندان رفتنم اواخر سال پنجاه و هشت و اوايل پنجاه و نه به زندان اوين احضار شدم ،  البته من تنها نبودم

 يك اطلاعيه بود كه در روزنامه ی اطلاعات و كيهان فكر می كنم چاپ شده بود ، تقريبن همه توش بودند.

 

 -همه ی خواننده ها؟

 خواننده ، هنرپيشه ، موسيقيی دان  و همه رفتيم ، يعنی روزی كه من بار اول رفتم خيلی ها تو اون اتاق بودند

 در حال بازجويی ، كسانی كه يادمه مرحوم فردين بود ،آقای ناصر ملك مطيعی  بود ، پوری بنايی بود ، خانم

نوش آفرين بود، مرحوم بيكايمانوردی بود ، آقای وفايی بود .

 الان درست ديگه بقيه يادم نيست خانم ديانا  بود،خيلی ها بودند و اون جا باز جویی به صورت كتبی بود ، يعنی

 سوالات نوشته می شد و جواب هم بايد نوشته می شد و در آخر بازجويی از هر كسی تعهدیمی گرفتند كه بايد

 امضا می كردند و می رفتند .

 من چهار بار پشت سر هم احضار شدم  يعنی تموم نمی شد ، روز بعدش ، روز بعدش  اول هفته ی بعدش و

 آخريش بعد از تعطيلاتنوروز پنجاه و نه بود.

 

- سوالات در اين بازجويی ها چه بود ؟

- بيش تر مثل سوالاتی بود كه مجلات اطلاعات هفتگی و  جوانان  از ما می كردند اما با تحقير ،  اما با تحكم 

فلان فيلمو چرا بازی كردی ؟ فلان آهنگو چرا خوندی؟ رابطه ات با اين چی بود ؟ رابطه ات با اون چی بود  ؟ با كی

 ارتباط داشتی ؟ با كی نداشتی ؟ از اين سوالات .

 و بعد از چهار بار بازجويی از من تعهد گرفتند در اوين كه تحت هيچ شرايطی فعاليت هنری نداشته باشم ، حضور

 نداشته باشم ، آواز نخونم  و ممنوع الصدا ، ممنوع الحضور  ، ممنوع التصوير  و همه چی.

 من اينو امضا كردم آمدم بيرونولی جسته گريخته  احضار می شدم .

 يك بار به كميته ی هفت حوض نارمك احضار شدم  كه اون يك جلسه بيش تر نبود ، اما وقتی در سی و يك شهريور

  فرودگاه مهرآباد را عراقی ها زدند و جنگ شروع شد  من از خونه ی خودم رفتم منزل مادرم چون مادرم خيلی

 می ترسيد،  هر روز و هر شب ضد هوايی  می زدند و خاموشی بود برای اين كه مادرم تنها نباشه من كامبيز

 را برداشتم و رفتم پيش مادرم .

 

 -ببخشيد پس وقتی ازامريكا برمی گشتی به ايران «كامبيز» هم بود ؟

 - بعد از اين كه من اومدم ايران ، كامبيز  برای تعطيلات تابستون چون مدرسه اشتعطيل ميی شد لاجرم اومد به ايران

 و ديگه نتونست برگرده.

 

- چند سالش بود كامبيز؟

 -يازده سالش بود ، يك هفته بعد از جنگ ، دايره ی منكرات منو احضار كردند كهمن با دايی ام و كامبيز رفتم

خاطرم هست كه منزل آقای مصباح زاده بود.

 

-  محل منكرات؟

-  در خيابان وزرا منزل آقای مصباح زاده.

 

-  عجب !!

- خاطرتون هست ؟

 -بله،بله

-  و اون جا اون پرونده ای كه به اصطلاح بازجويی شده بودم در اوين اون جا روی ميز بازجو بود .

 علت اين كه منو احضار كردند پرسيدم  برای چيه ؟ گفتند كه اين بازجويی كامل نيست بايد تكميل بشه ، در صورتی

 كه وقتی اون تعهد نامه رو از من گرفتند يعنی اين بازجويی تموم شده .

 اون روز باز يه سری سوالات تكراری كه تو اونپرونده بود از من پرسيدند و بر خلاف زندان اوين كه هر روز صبح می رفتم

 و عصر بر می گشتم  منزل و فردا صبحش می رفتم اون روز اون جا وقتی بازجويی شون تموم شد منو نگهداشتند.

 

 

-  چيز تازه ای در اون بازجويی  پرسيدند ؟

 -نه به هيچ وجه ، یک ماه من در زير زمين منزل آقای «مصباح زاده» زندانی بودم.

 

 -اون جا را به صورت زندان در آورده بودند ؟

 -بله يه قسمتی زندان مردها بود يه قسمت هم زندان زنان كه سه تا اتاق را به صورت سلول يك ، دو و سه برای

 زن ها گذاشته بودند كه من در يكی از اين سلول ها بودم.

 

  -تنها يا با كسی؟

 -با خانم مرجان.

 

-  تو يه اتاق بوديد؟

-  بله.

 

-  يك ماه؟

 -بله.

 

 -با كسی تماس نمی تونستيد داشته باشيد يا از اتاق نمی تونستيد بيرون بريد ؟

 

 -نه بيرون نمی اومديم همون جا گاهی اوقات در سلول رو باز می ذاشتند كه درراهرو قدم بزنيم چون نور نداشت و

ما از نور راهرو نور می گرفتيم.

 

 -اون لحظه ای كه گذاشتنت توی زندان و درو بستند چه حالی داشتی ؟

 

 -يك تصوير من به شما میدم خانم احسان ، فكر می كنم اكثر كسانی كه الان صدای منو می شنوند می دونند

 كه اين تصوير كه میدم چيه.

 بروس لی  يه فيلم داره به نام»اژدها وارد می شود» ... عجيبه اين صحنه تو اون لحظه اومد به ذهن من .

 يه جايی هست كه بروس لی  شبانه لباس سياه می پوشه و ميره كه سر از كار اين باند قاچاق مواد دربياره با اينا زد

 و خورد می كنه و تمام اين ماجراها ، بعد يك جايی چهار تا ديوار دورش بسته می شه  و وقتی ديگه اين راه به

جايی نداره چهارزانو می شينه  رو زمين و چشماشو می بنده .

منو وقتی بردنم پايين ، وقتی گفتند بايد بمونی و اين جا باشی تا تكليفت روشن بشه حالم خيلی بد بود اما وقتی

رفتم اون پايين دقيقن همين كارو كردم و ديگه ازاون به بعد خودم خودمو آروم نگه داشتم  ، خودمو وفق دادم با

وضعيتی كه اون جا بود وهيچی ديگه نمی تونست اذيتم بكنه.

 

 -دلواپس بچه نبودی؟

 -نه ديگه.

 

- فكر نمی كردی كه ممكن هم هست كه يك دفعه بيان و بگن كه بيا بريم اعدام بشی ؟

 

 -نه ديگه هيچی ، همه چيزو پذيرفتم و حس می كردم كه اونا كسانی هستند كه يكسری عقده  و كمبود ها را

 تو خودشون دارند و به وسيله ی آزار دادن به آدم ها به اين كسانی كه اون پايين زندانی بودند  به اين وسيله خودشونو

 تخليه ی عصبی می كنند  و وقتی اين رو در اختيارشون بذاری كه اجازه بدی خودشونو تخليه كنند ديگه هيچی

براشون نمی مونه ، ديگه تكليفت باهاشون روشنه و اونا هم نمی دونند كه باهات چی كاركنند.

 

 -ازشون می ترسيدی ؟ ازشون متنفر بودی ؟ يا دلت می سوخت براشون ؟

 -بيش تر قابل ترحم بودند.

 

 -شكنجه شدی؟

 -خير.

 

 -كتك ؟ سيلی؟

 -نه كتك نخوردم اما همون بازجويی ها كه از ساعت نه يا ده شب تا دو سه نصف شب می بردنم بالا و همين جور

هی سوال می كردند  و بعد يه خانمی رو تو بغل من شلاق زدنديه خانم دكتری را ...

 

 -يعنی چه ؟ چه جوری ؟ چرا؟ كی بود اون ؟

 -يه خانم دكتری بود كه ريخته بودند خونه اش و تو خونه اش هفده تا اشانتيون ليكور  توی بوفه اش بود كه از نوزده

 سال پيشش كه ازدواج كرده بود يك دكتر سويسی  براشون كادو فرستاده بود و اينا درشون باز نشده بود و تو

بوفه شون بود ،  به جرم نگه داشتن هفده بطر مشروب تو بغل من شلاقش زدند.

 

  -چرا تو بغل تو ؟ رابطه اش با تو چی بود؟

 -برای اين كه اومد تو سلول ما و با هم دوست شدیم ، بسيار خانم فرهيخته ی نازنين و با شخصيتی بود ، دكتر

بود و می گفت من دارم برای همين ها خدمت می كنم.

 

  -چه جوری گرفته بودند؟

 -گويا با همسايه هاش درگير شده بود به خاطر برادرش ، برادرش به خاطر كودتای نوژه اعدام شده بود و اين خانم

 گويا حلوا پخش می كرد برای برادرش كه درگير شده بود با يكی از همسايه هاش كه همسايه ش هم تلفن زده بود.

 

 

 -درگيری برای چه؟

 -رفته بود حلوا بده دم در خونه اش ، گفته بودند برو ما حلوای كودتاچی رو نمی خوريم.

 

 -بازم نفهميدم چه طور اينو تو دامن تو شلاق زدند ؟

 

 - شايد به خاطر اين كه شكنجه ی روحی به من بدهند ،  چون هر كسی تو هر سلولی بود همون جا شلاق

 می خورد ، اون خانم هم تو سلول من بود.

 اون جا همه ياد گرفته بودند شلوارهای جين كلفت روی هم می پوشيدند كه حداقل كمتر درد بکشند  و كسی هم

 كه تازه وارد می شد بهش می گفتند  دخترهای ديگه و جوونای ديگه ، و اين خانم قبول نكرد  كه لباسی بپوشه

 كه كمتر اذيت بشه و وقتی می زدنش پرتاب می شد به هوا  اين بود كه به من گفتند نگهش داشتم كه سريع تر

 اين اتفاق بيفته.

 

 -عجب زجری ، عجب زجری!

درد بی مادری ، درد زن پدر ،  درد پدر آن چنان ، درد بچه داری در بچه گی ، و هزار درد ديگه ، درد سكوت بيست و

يك ساله  و همه ی اين دردها را چه جوری تحمل می كنی ؟

 

- خوشبختانه هنوزم درد می كشم.

 

 -خوشبختانه؟

 -چون فكر می كنم درد ، انسان رو می سازه ، درد ،بينش میده به آدم ، درد باعث می شه كه آدم واقعيت ها رو ببينه

 و قد بكشه ، گذشت را ياد آدم می ده حداقل ياد منداده ، درد باعث می شه از تنفر ، من عشق بسازم ، به

 همين دليل ميگم خوشبختانه درد میكشم.

 

 -تو اين همه فراز و نشيب رو چه گونه تحمل می كنی ؟ خيلی فراز و نشيب داشتی ؟ نه ؟

 -بله ، من وقتی در فراز هستم هميشه به فكر و نگرانی نشيبم و وقتی در نشيب هستم با آرزو رويای فراز زنده گی

 می كنم ، فكر می كنم منحنی زنده گی همين فراز و نشيب را داره.

 

 -زنده گی چيه از نقطه نظرتو ؟

 -زنده گی يك امتحانه فكر می كنم ، كشف تجربه و كشف هستی .

من فكر می كنم روياها و اميد ، به زنده گی تداوم می بخشه و آرزو می كنم براي هر زن ايرانی كه رويای خودش

رو برای خودش بسازه و برای رسيدن به روياش تلاش بكنه.

 من دلم می خواد البته نمی دونم چه جوری ، اما دلم می خواد به غير از خوندن و رقصيدن و شو اجرا كردن فكر

می كنم يك وظيفه در قبال اين مردمی كه اين قدر به من محبت دارند و عشق شون را نثار می كنند دارم ولی

نمی دونم چه جوری می تونم جوابگوی اين همه محبت باشم .

 اما دلم می خواد بتونم به نحوی خدمت كنم كه زن ايرانی هيچ وقت خودفروشی نكنه ، هيچ وقت زور نشنوه روياشو

 به حقيقت تبديل كنه  ، اجازه نده براش يونيفورم انتخاب كنند و نذاره تحقيرش كنند  ، اگه كسی به من بگه يا بدونم

كه چه جوری می تونم كمك كنم به زن ايرانی كه بتونه به روياهاش دست پيدا كنه به يكی از روياهای بزرگ

 خودم رسيدم.

 

 -هميشه به روياهات رسيدی به اين يكی هم می رسی.

 -هميشه يك ايستگاه رو كه رد می كنی يه ايستگاه ديگه هست.

 

 -بله يك ايستگاه ديگه هست ،از همسرت آقای مصداقی كی جدا شدی ؟

 -در سال شصت و هشت

 

 - و بچه هنوز با تو بود ؟

 -بچه نه ، هنوز زن مصداقی بودم كه كامبيز با پدرش زمينی رفت به تركيه  و دوسالدر تركيه بودند ، دو سال

در فرانسه بودند و بعد هم اومد به امريكا.

 

 -اومد به امريكا و تصميم گرفت خواننده بشه ؟

 -فكر نمی كنم خودش می خواست چون پسر گوگوش بود براش اين جورخواستند  وگذاشتنش روی صحنه .

 اما اون زمان نتونست آلبومی به بازار بده يا شايدم اون موقع امكاناتش نبود ولی اخيرن  يكی دو ماهيه كه

اولين آلبومشو داده بيرون به نام شكلات كه دو تاش كار مهرداده .

 

» -شكلات» كار مهرداده؟

 -بله ، البته کامبیز ترانه نمی خونه ، بيش تر بلده رپ كنه ، رپيسته و رپ را  خيلیخوب بلده.

 

 -خب ، وقتی كه بچه اومدبيرون و تو از آقای مصداقی جدا شدی اون دوران سكوت را يعنی بيش ترين دوره ی سكوت

 را گذرانده بودی اصلن  چی كار می كردی توی اين دوره ی سكوت؟

 

 -بيش تر كتاب می خوندم ، خانه داری می كردم و مثل يك زن عادی زندگی می كردم .

يعنی دوره ی اول اين بيست و يك سال خيلی سخت گذشت  اما وادارم كرد كه يواش يواش گوگوش رو بذارم در

صندوق خانه ی خاطرات و تبديل بشم به يك زن عادی ، خيابون می رفتم،خريد می كردم ، ميوه می خريدم ، چونه

 می زدم ، بقالی می رفتم ، سوپر می رفتم،قصابی می رفتم ، آشپزی می كردم  ، نظافت خونه می كردم و كتاب

 زياد میخوندم.

 

 -زن عادی بودن برای يك زنروی صحنه يك شناخت جديده ، چه جور موجوديه يك زن عادی ؟

 -زن عادی نقش بسيار مهمی تو زنده گی اجتماع كوچكی به نام خانواده داره ، يه زنعادی در واقع مديريت خانواده

 را به عهده داره و بزرگ ترين خدمت رو در جامعه می كنه ولی متاسفانه حقوقی دريافت نمی كنه يعنی مشكل ترين

كار ، خانه داری و كدبانو گری ست  كه از دوران ايران باستان می گفتند چی ؟ كدخدابانو...

 

-  آفرين،بله

 -كدخدابانو كارهای بسيار مهم تری از من و من ها داره  و اونم تربيت و تحليل انسان های درست به جامعه هست

 درست...

 

 -اهميتش از زن باشكوه روی صحنه به نظر تو بيش تره ؟

-بيش تره بله ، ما لحظاتی هستيم ، ما لمحه ای از اوقات ذهن مردم را برای خودمون اشغال می كنيم اما يك زن

كدبانو بايد به بچه هاش برسه ، به همسرش برسه وخانه داری كنه و من اينو تو اين بيست و يك سال ياد گرفتم

  و بسيار كار مشكليه،بسيار سخته.

 

 -اگه يه روزی وزير زن بشی در ايران ، برای اين زن خانه و زن عادی چه می كنی ؟

 -تلاش می كنم كه خودش رو بشناسه ، روياش رو بسازه و دست پيدا كنه به روياهاش ...

 

 

 

 Home                                                        Interview

 

 

 

 

copyright© 2006 harf1974.com All rights reserved