گفت و گوی گوگوش و هما احسان

 

نوروز 1384

X TV

 

قسمت آخر

 

 

 

برگردان متن شنیداری به نوشتاری : آنسه

 

 نگارش و ویرایش : آنسه


 

 

     - گفتی كه در اين دوره خيلی كتاب خوندی  ، يك فصل جديدی بود برات تو زنده گی ؟

 

- بله من چون قبلن فرصت اين كارو نداشتم ، من تنها كتاب هايی كه خونده بودم خيلی معدود بود مثلن فرض

 كنيد «تراسبول بولوای» گوگول  را خونده بودم و «بينوايان» را خونده بودم ، اونم جسته گريخته و «مولانا»  را گاهی

 باز می كردم و می خوندم .

 

 مولانا را خيلی دوست داشتم غزليات شمس تبريزی را  ولی تو اين بيست و يك سال كتاب های تاريخ روخوندم

 رمان های خيلی خوب خوندم ، رمان های ايرانی و غير ايرانی كتاب های روان شناسی زياد خوندم كتاب های

عرفانی زياد خوندم  ولی «تا بدان جا رسيد دانش من كه بدانم همی كه نادانم »

 

 

 - از مولوی چه دركی كردی ؟ فهميدی ؟

 

- بسيار

 

 

 - بسيار ؟

 

- اما يك قطره هم هنوز نمی دونم از اين دريا ، از اين دريای معرفت هنوز يك قطره هم نمی دونم.

 

 

 - چيزی از او يادت هست ؟

 

- ای قوم به حج رفته كجاييد كجاييد

معشوق همين جاست بياييد بياييد

معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار...

 

 - يك گوگوش ديگری ست اين گوگوش ، به هر حال گوگوش جان حاصل اين همه درد و رنج و تجربه و مشاهده و

سكوت و خانه داری و اينا چيه؟

 

-كتك خوردنا...

 

 

 - كتك خوردن ؟ بدنی كه نه ، ولی كتك روزگار؟

 

- نه ... كتك بدنی

 

 

 - كتك بدنی هم خوردی ؟

 

- از زن پدر ... بسيار

 

 

 - واقعن كتك می خوردی بسيار ؟ و هنوز يادت نرفته؟

 

- گفتم تاثير گذاشته ... میاد گاهی...

 

 

 - اين خانم در قيد حياته؟

 

  - بله

 

 

 - ديديش اخيرن ؟

 

- اخيرن نه ، ولی در كاناداست.

 

 

 - بخشيديش يا نه ؟

 

- خيلی وقته !!

 

 

 - خيلی وقته بخشيديش  ، خب حالا حاصل اين همه زجر و درد و شكنجه و بالا و پايين و سكوت و تحقير و تحبيب

 و همه ی اينا ، همه ی اينا؟

 

- « خام بدم ، پخته شدم ، سوختم»

 

 

- عجب !!!  ... به چند زبون خوندی تو تا حالا؟

 

 - چيزی حدود  یازده یا دوازده  زبون ترانه خوندم.

 

 

 - ولی به چند زبون صحبت می كنی ؟

 

-به زبان شيرين فارسی ، به زبان شيرين آذری ، كمی انگليسی ، كمی ايتاليايی وكمی هم فرانسوی ، كه ايتاليايی

 و فرانسوی رو بايد برم تو محيط تا دوباره يادم بياد.

 

 

 - ولی به ارمنی هم خيلی ترانه خوندی ؟ نه؟

 

- ارمنی هم بله ، به ارمنی زياد خوندم البته رو صحنه زياد خوندم.

 

 

 - در چه كشورهايی جز ايران و در چه جوامعی جز ايرانيان محبوبيتو شهرت داری ؟

 

 - مهم ترينش تاجيكستان يعنی كشورهای جدا شده از اتحاد جماهير شوروی  ،تاجيكستان ، قزاقستان ، آذربايجان

 افغانستان حتمن و در افريقا تا حدودی مصر ولی مهم تر از همه در تونس .

 

 من چند بار در فستيوال  كارتاژ  برنامه اجرا كردم  از رئيس جمهور سابق تونس آقای  حبيب بو رقيبه مدال فرهنگ

 تونس رو گرفتم و دوستان خيلی خوبی هم در اون جا دارم.

 

 

 - ولی تاجيك ها شنيدم خيلی بهت علاقه دارند؟

 

 - گفتم ، اول تاجيك ها هستند برای اين كه بسيار لطف و محبت به من دارند.

 

 

  - اون جا برنامه اجرا كردی ؟

 

  - هيچ وقت

 

 

 - هيچ وقت ؟

 

 - اين قدر «تاجيكستان»  و مردم تاجيك به من محبت دارند كه يك سايتی به نام»تاجيكستان دات كام» هست كه

فقط در مورد من مطلب و عكس داره ، گويا اولين كنسرت من كه چهار سال پيش در تورنتو برگزار شد  هم زمان با

 اون شب اين سايت باز شده كه بسيار ازشون ممنونم از تمام بچه هايی كه تو سايت تاجيكستان دات كام هستند و

 يك سايتی هم هست به نام گوگوش لاو كه فكر می كنم از ايران يا اروپا ، نمی دونم در كجان ، خيلی ممنونشونم

  خيلی بچه های ماهی هستند ، اكثرن هم جوونند و جسته گريخته چيزهايی كه توسايت شون هست خوندم و

خيلی ممنون شونم  نمی دونم چه جوری ازشون سپاس گزاری كنم وقرار بود كه من براشون پيامی بفرستم كه

 روی سايت شون بذارن من فكر می كنم بهترين پيام از طريق دوربين تلويزيون شماست كه بهشون بگم دوست تون

 دارم ، خيلی ممنون تونم وهميشه مطالبتونو دنبال می كنم , انشاالله بتونم يه روز بيام تاجيكستان براتون برنامه اجرا

كنم كه اين جزيی از برنامه ام هست كه اولين كنسرت هايی كه بتونم درخارج از امريكا بذارم مطمئن باشيد ميام اون

 جا پيش تون.

 

 

  - يه «گوگوش دات كام» هم مثل اين كه هست ؟ اخيرن برای من يه چيزی اومده بود ازش ، همونه ؟

 

- «گوگوش دات كام» يه سايتی هست كه چند نفر از بچه هاي جوون كه در امريكا هستند اين سايتو درست كردند

 زمانی كه من در ايران بودم ، چهار سال پيش هم يكی شونو ديدم و اين سايت را در اختيار من گذاشتند ، در كانادا غير

 مستقيم به وسيله ی برادرم باهاشون در ارتباط بودم ولی از اون  زمان از دو سال پيش ديگه ازشون بی خبرم ولی

 يكی دو بار مثل اين كه تلفن زدند با  مهرداد  صحبت كردند چون پيغام شونو مهرداد به من دادو كامبيز هم گويا يك

ايميلی داشت و يك تلفن كه اون هم پيغام شونو به من داد  ،انشاالله فرصتی باشه كه حضورن ببينم شون .

 ولی مطالبی كه توی سايت گوگوش دات كام هست هنوز از قول من نيست ، يعنی از طرف من نيست شايد از قول

 من باشه.

 

 

  - بقيه ی سايت ها چی ؟ تو هيچ كدوم از اين سايت هايی كه به نام گوگوش هست خود تو مطالب را می بينی ؟

 می خواهی ؟ انتخاب داری؟

 

- گاهی دسترسی به كامپيوتر اگر پيدا كنم مطالعه می كنم.

 

 

 - ولی انتخاب نمی كنی مطلب را براشون؟

 

- نه ، نه.

 

 - خودشون كار می كنند ؟

 

- بله خودشون  ، معمولن برنامه های تلويزيونی و كنسرت ها را گزارش می كنند يا مصاحبه ها را پخش می كنند و از

 25 دسامبر  مطلب خيلی گذاشتند مخصوصن «تاجيكستان داتكام»  و بچه های گوگوش لاو  هم كه اصلن ديگه

عزيزان من هستند.

 

 

 

- اگر قرار باشه كه گوگوش بخواد يه پيامی بفرسته برای همين بچه ها ، همين جوونا ، بچه های سابق ، جوونای

 سابق  هم سن و سال من ، اين چهار نسلی كه گوگوشو اين قدر دوست می دارند.

 نمیگم پيامی ، يك پيغامی ، البته می تونی بگی همه ی اين ترانه های تو پيام تو هستند كه واقعن  هم هست

ولی نه ، يه چيز ، يه چيز خاصی كه  امروز بتونی به مردم بگی ؟

 

 

- اينو می تونم بگم : « دلا نزد كسی بنشين كه او از دل خبر دارد ... به زير آن درختی رو كه او گل های تر دارد » ...

 

 من دو بيت شعر گفتم خيلی سال پيش در ايران  زمانی كه تو همون رويای خودم بودم و دلم می خواست بهش

 دست پيدا كنم  ، در اون نشيبی كه بودم و به فراز فكر می كردم اين دو بيت را گفتم كه دلم می خواد در انتهای

 اين مصاحبه بخونم ، گفتم كه:

  

در اين خلوتگه امشب با خدا گويم كه ای ايزد

ترانه خوانی و شعر و مناجات از تو انگيزد

چه گويم من كه مهرم بر لب است از عشق لاهوتی

و كس را در حضور تو نمی بينم كه برخيزد

 

 

 - عجب !!! ... مناجات می كنی ؟

 

 - هميشه.

 

 

- مذهبی هستی ؟

 

- نه ، من دلم را به خدا سپردم.

 

 

 - خدا نگهدارت باشه.

 

- خدا نگهدار همه باشه.

 

 

 - چند سالت بود كه رفتی برای اولين بار در دربار خوندی ؟ تو به عنوان يك خواننده ی دربار هم معروفی ؟

 

- من اولين بار خيلی كوچيك بودم كه به دربار رفتم زمانی كه ثريا  ملكه ی ايران بود  ، چيزی كه خاطرم هست اينه كه

 لباس ثريا خيلی زيبا بود  و من فقط دلم می خواست به لباسش دست بزنم و نشستم بغلش و با لباسش بازی كردم.

 

 

- جدی ميگی ؟؟

 

- بله.

 

 - رفتی اون جا آواز خوندی ؟

 

 - يادم نيست ، آوازم رو  يادم نيست ولی لباسش يادمه  . بار دوم ، ملكه ی ايران، "فرح " بود.

 

 

 - ببين می خوام اون بار اول را بيش تر روش بمونی ، ملكه  ثريا بود و كجا بود مراسم ؟

 

- كاخ مرمر.

 

 

 - مناسبت خاصی بود ؟

 

- نمی دونم ، يادم نيست.

 

 

 - چند سالت بود ؟

 

- خيلی كوچيك بودم فكر می كنم چهار يا پنج سالم بود.

 

 

- عجب !!! ... خب رفتی اون جا كه آواز بخونی  رفتی و اون وقت نشستی رو دامن ملكه ؟

 

- بعد از برنامه منو صدا كردند  منو خواستند كه نشستم پيش شون و با پيرهنش بازی كردم ، هر چی سوال می كرد

 من همين طور با اين پيرهنه فقط بازی می كردم و جوابشو میدادم  چند سالته ؟ چی كار می كنی ؟ مامانت كيه ؟

 بابات كيه ؟ از اين حرفا ...

 

 

- وقتی وارد شدی صحنه بود يا مهمانی خصوصی؟

 

- نه ، مهمانی خصوصی بود يه محوطه ای بود كه همه دور تا دور نشسته بودند و يك كاناپه ای هم بود روبروی كاناپه ای

 كه شاه و ملكه نشسته بودند ... اون جا بود كه والاحضرت ها ، والاحضرت «شهناز» ، والاحضرت «شمس» ...

اينا يادمه ...

 چون يادمه كه والاحضرت شهناز يه جفت گوشواره به من دادند همون جا به گوشم كردند ، يه جفت گوشواره ی

 كوچولو ... ديگه چيزی يادم نيست ...

 

 يه چيز ديگه كه يادمه  اون شب كسان ديگري هم بودند كه برنامه داشتند ، يه آقايی بود ،  پا به سن گذاشته ها بيش

 تر فكر می كنم يادشون باشه ، يه هنرمندی بود به نام آقای رسولی  كه در شكوفه نو  پيش پرده خوانی میكرد ، اين

 آقا يه الاغ درست كرده بود از مقوا كه می رفت توش و سوارش می شد  ، يه ترانه ای داشت به نام «الاغ جون

الاغ جون» كه اينو می خوند ...

 

 اون جا كه من نشسته بودم با اين پيرهن بازی می كردم  مرحوم «رسولی» داشت الاغ جونو می خوند ، دو تا سگ

كه نمی دونم سگ های والاحضرت «شهناز» بودند يا والاحضرت «شمس»  ، دنبال اين الاغه كردند، اين آقای رسولی

 می خوند و می رفت اون سگ ها هم دنبالش  ... اين تصويری بود كه ازبار اول دارم ... بار دوم

 

 

 - نه ، همين بار اول خيلی بامزه ست ، تاريخيه ... دختر چهار پنج ساله ای آمده است به دربار كه نمی دونه دربار چيه ؟

 بهت ياد دادند چی كار بايد بكنی؟ چه جوری بايد رفتار كنی ؟

 

- نه ، يعنی يادم نيست ، نمی دونم ... اگه چيزی هم باشه حتمن پدرم بهم گفته ديگه كه مواظب خوندنت باش

 كار ی نكنی ، از اون كارهای بد نكنی ، البته اون بار دوم هست ، يك بار دومی هست كه اون تعريف كردنيه.

 

 

 - بگو بگو پس...

 

- بار دوم باز به همين كاخ مرمر فرا خوانده شدم برای اجرای برنامه كه اين بار اركستر داشتم.

 

 

 - چه خبر شده بود ؟

 

- «فرح پهلوی» ملكه ی ايران بود ، تازه ازدواج كرده بودند و من ديگه خيلی زمانی كه مراسم ازدواجشونو ازتلويزيون

پخش می كردند ديگه عرش اعلا را سير می كردم ، اين قدر لذت برده بودم از زيبايی اين خانم ، وقتی وارد شدم

كه برنامه اجرا بكنم فكر میكنم12 -11 سالم بود قبل از اين كه برم پشت ميكروفن ، يك راست رفتم

طرف جايگاه اعليحضرت و علياحضرت  و دستمو دراز كردم باهاشون دست دادم و گفتم : سلام

 

 

 - گارد پشت كله تو نگرفت ؟

 

- نه فقط من از قيافه ی اين دو فهميدم كه ای وای مثل اين كه كار بدی كردم، اصلن به روی خودم نياوردم رفتم سلام

 كنم ديگه ... اومدم پشت ميكروفن برنامه رو اجراكردم و وقتی برنامه ام تموم شد پشت صحنه پدرم گوشمو گرفت كه :

 كی بهت گفت  ... گارد هم آماده كه اين داره كجا می ره ؟ ای وای...

 

 

- خاطره ی خيلی جالبيه ، ولی بعد از اون ديگه مكرر برای دربار می خوندی ؟

 

- می خوندم ولی...

 

 

 - ديگه دست نمی دادی ؟

 

- ديگه نه

 

 

 - ديگه ، بند ديگه ای آب ندادی ؟

 

- چرا...

 

 

- بازم ؟

 

- برای اولين بار رفتم تا با پادشاه صحبت كنم.

 

 

 - به چه مناسبت ؟

 

- من برنامه ای داشتم در  برج ايفل پاريس كه می بايست اركسترمو با خودم میبردم  ، دو سه نفر از اعضای اركستر

 من سرباز وظيفه بودند ، يعنی بايد می رفتند نظام وظيفه  و من می خواستم اجازه ی خروج اين ها رو بگيرم 

 هيچ كاری هم نمی تونستم بكنم جز اين كه به شخص پادشاه بگم ...

 در منزل آقای علم يك مهمانی بود برای دخترشون كه من درخواست كردم كه اين تقاضا را با خودشون در ميون بذارم

 وقتی منو بردند كه باهاشون صحبت كنم ، نمی دونستم چه جوری شروع كنم  ، عادت نداشتم كه بايد چی صدا بكنم

اين بود كه مكرر صدا كردم آقای شاه ... آقای شاه قراره كه ما يه برنامه داشته باشيم ... وای ... آقای شاه ؟ ... وای...

 

 

  - خودت فهميدی كه اين درست نيست ؟ بعد از اين كه گفتی فهميدی؟

 

- می فهميدم ديگه ولی ديگه نمی دونستم ، ايشون هم به روشون نمی آوردند ، به روی بنده هم نمی آوردند ...

باز صحبتمو كردم و توضيح دادم  خاطرم نيست يه سوالی از من كردند كه باز اومدم جواب بدم ...

گفتم آخه می دونين آقای شاه ... باز موندم ... خلاصه نتونستم ...

 گريه ام گرفت  و بقيه ی صحبت ها را ديگران از طرف من كردند.

 

 

 - خب گوگوش جان ، بيست و پنج تا فيلم بازی كردی ، اون فيلمی راكه خودت دوست داری كدومه ؟

 

- بی تا

 

 

- بی تا ؟ كی نوشته ؟

 

-  گلی ترقی قصه شو نوشته بود و  هژير داريوش كارگردانی كرده بود.

 

 

 - با كی هم بازی بودی ؟

 

- عزت الله انتظامی

 

 

- چند تا ترانه خوندی تا حالا ؟ می دونی؟

 

- نه ، ولی فكر می كنم حدود دويست تا.

 

 

 - كدوم يك از ترانه هاتو  واقعن بيش تر دوست داری كه بخونی؟

 

- هر كدوم رو كه مردم بيش تر دوست دارند.

 

 

 - كدوم رو مردم دوست دارند ؟

 

- من اكثر ترانه هايی كه تو كنسرت های اخير اجرا كردم همه رو دوست داشتند،قديمی ها ...

همه رو دوست داشتند.

 

 

 - توی اين كارهای اخيرت اين ترانه ی وطن...

 

- «اتاق من»

 

 

 - بله «اتاق من» ، تو ادای «چارلی چاپلين» رو درمیاری  ، اينو واقعن خودت بازی كردی يا فيلم تند می ره ؟

 

- هر دو

 

 - هر دو ؟

 

- بله

 

 

 - چرا  «چارلی چاپلين» ؟

 

- نمی دونم چرا «چارلی چاپلين» ، شايد به خاطر اين كه من چارلی چاپلين رو خيلی دوست داشتم و دوست دارم

 كمدين و بازيگر بسيار توانايی بود و می دونست با بدنش چی كار می كنه.

 من هر وقت اين چارلی چاپلين رو روی پرده می بينم تمام بدنش را حس میكنم  اعضا و جوارح صورتش را حس

 می كنم , جالبه كه بگم هما جون ، من به عمرم هيچ وقت حتا با خودم تمرين نكرده بودم كه ادای چارلی چاپلين

 رادربيارم.

 

 

- چه كسی تصميم گرفت كه از اين نقش استفاده كنيد؟

 

- خودم

 

 

 - خودت ؟ چرا ؟

 

- قصه ی اين ترانه بی خانمانی و سفر كردن های مكرر و نتيجه گرفتن اين كه  «هيچ كجا عزيز تر از وطن نبود

 هيچ اتاقی سايه گاه من نبود» ...

وقتی اين كار را ضبط میكردم  وقتی به تصوير ويديويی اش فكر كردم اون تصويری كه از «چارلی چاپلين» هميشه

در آخرفيلم هاش مي بينم كه توی يك جاده ای داره میره  ...

اين بقچه اش  روی عصاشه و عصاش روی كولش ... و همين جور آواره هست از اين شهر به اون شهر ، اون

جلوی چشمم اومد و تصميم گرفتم كه چارلی چاپلين را بازی كنم.

 

 

 - من خواهش می كنم كه تو دوربين ، ( كلاس امتحان هديگه ، می دونی ) اون حركت صورت و لب و اين كه

 سيبيل هاشو اين جوری تكون می ده  رو می تونی انجام بدی ؟

 

- آخه تا اون سيبيل نباشه كه نمی شه...

 

 

 - چرا ، می شه...

 

( حركت را به زيبايی انجام داد)

 

 

 - من فكر می كردم اينو ساختند برات ... عجب زيباست ... خب ، می خوام برگرديم به 25 دسامبر و نقطه عطفی

 در زنده گی يك زن اسطوره ی روی صحنه های ايران،نقطه عطفی در زندگی يك زن ايرانی به طور كلی ، جهشی از

 يك نقطه به يك نقطه ی بسيار فرازتر و بلندتر از جانب يك انسان رنج ديده ی بسيار تحمل كرده ی بسيار تجربه كرده 

كه از با شكوه ترين تجربه كرده تا بدترين ، از روی صحنه های بين المللی تا كنج زندان های جمهوری اسلامی  ، از

تحقير تا اين همه تشويق و ناگهان  تصميم به اين كه موضع خود را از يك فقط خواننده بودن به يك زن مبارز تغيير دادن

  و اعلام جنگ كردن با يك حكومت در قدرت  ...

 به نظر من آن شب ، شب تاريخ تولد تازه ی تو نبود  بلكه شب تاريخ تولد هنر ، هنرمند ، ترانه و ترانه خوان و شب تولد

 تازه ای در زنده گی زن ايرانی بود ...

 نمی دونم خودت چه قدر می دونی كه چه مسئوليت بزرگی را پذيرفتی  وچه كار غريبی كردی ، اميدوارم كه همه ی

 موجبات درخشيدن تو در اين صحنه ی جديد را همان قدر كه جامعه به تو برای درخشيدن روی صحنه ی ترانه ی خوانی

 داده ، بهت بده.

 

- اميدوارم

 

 

 - اميدوارم كه ما زن هايی كه در اين راه احقاق حقوق و هويت  و شخصيت زن ايرانی بسيار كوشيديم  بتوانيم همه ی

 اندوخته هامان را در اختيار توبگذاريم كه اين راه را هم چنان رو به بالا بری ...

رفتن اين راه شايد دشوارتر ازهمه ی قله هايی باشه كه تا به حال رفتی و آن شب ، شبی نيست كه ما به آسانی

 ازش بگذريم ، با اون شب اين سخن را تمام كنيم.

 

 

- من ممنونم كه اين قدر لطف داريد هما جان ، اميدوارم كه لايق باشم و ا