|
دل نوشته ای به قلم : عمـاد عضو گروه «گوگوش آرت»
ای دل خواستنی ، ای دل شنیدنی ، ای دل دیدنی
هزاران ترانه ی ناب شنیده ام طعم هزاران صدای خوش چشیده ام جمال ِ هزاران چهره ی مَه آسا دیده ام عطر ِهزاران اجرای ِ نایاب بوییده ام و حریر ِ هزاران نگاه ِ پُرحس و حال ِ ابریشمی را لمس کرده ام .
ولی هرگز هرگز حواس پنجگانه ی من سیراب نشدند جز آن زمان که به تو رسیدند
ای تپیدنی نبض ِ من ، دل ضربه های حضور ِ توست ای حس کردنی نَفَس ِ من ، عطرآگین از هوای توست
هوایی که هیچگاه مرا رها نکرد، از کودکی تا به امروز ِ میان سالی
ای خوش آهنگ تو مرا بی نیاز کردی بی نیاز از هر آن چه پس از تو دیدم و شنیدم
اما عجبا...ر عجبا که هرگز تو را مانند " خودِ چند لحظه قبلت" ندیدم تو پیوسته در کار شکفتنی تو سراپا همه جوانه ای تو همه شکوفه ای ، از نو شدن که همه شکفتنت اوج است و پرواز
تو همه تجربه ای ، تازه و تازه حس ِناشنیده ها لمس کردن نادیده ها
تو را تنها با خودت می توان وصف کرد کلمه ، سر میره از معنای ِ تو واژه ، عاجز میشه از ژرفای ِ تو جمله ها ، در حرف ِ اول ِ تو ، در جا می زنند کلماتِ پُرصدا و اِدعا تو خودشون وا می مونند چه کنند ؟ نمی تونند ناتوونند ، همه ی تو رو ، تو خود ، بگنجونند
تو رو تنها ، با خودت ، وصف میشه کرد تو گوگوشی ، یک کلا م و ، والسلام
گوگوش!ر تو فقط یک نفری ، اما یک جماعتی حادثه ای از جنس نور ، بارش لطافتی از تو ، از شب تا سحر باید نوشت از تو ، از سر تا به پا باید که گفت
اما چه کنم؟ چه کنم که رخصت ام نیست فرصت از تو گفتن ام نیست
اردیبهشت داره به نیمه می رسه فصل تولد شکوفه می رسه
زادروزت مبارک ای نا شکفته هنوز
و خدایا .............. خدایا ، ..................... آخرین کلامم با توست! مهلتم ده ، تا شاهد ِ روز ِ شکفتن ِ همه ی او باشم
عمـاد - از تهران پانزدهم اردیبهشت 1387 خورشیدی
درود بانوی هزار هزار ترانه ی ناب...
زمانی كه به روز ميلاد خجسته ات نزديك می شويم قلب من به گونه ای ديگر می تپد من همان انسان ديروز می شوم ولی امان از دل دل های روز و شبم ،نفسم را می گيرد. وای از اشك های بی دغدغه ام كه مجال نمی دهد...
آری روز ميلاد تو ، روز تمام لبخندهاست اما دل من بدجوری می گيرد از غيبت بی وقفه ات...تو بگو سر به كدام بيابان بگذارم؟؟؟ وقتی دست های من به تو نمی رسد...وقتی دست های تو به من نمی رسد... اما مشق می كنم صبوری را...
سال گذشته آروز می كردم از نزديك ببينمت و امسال ...به آرزويم رسيده ام شايد تو مرا به خاطر نياوری من همانم كه در حاشيه خليج فارس در يك شب مهتابی در تمام وقتی كه تو بر صحنه فرمانروايی می كردی، مات و مبهوت از ابتدا تا انتها ايستاده بودم و غرق تو بودم و چه شبی بود كه درست در تير رس نگاهت بودم و تو اگر اتفاقی هم در من خيره می شدی ، من هيچ چيز را اتفاق نمی دانستم... امسال آرزو می كنم كه تمام كسانی كه عاشق تو اند به آروزی دل شان كه همانا ديدار توست برسند.
ماه بانوی تكرار نشدنی! چه طور می توانم از حسی كه دارم به تو بگويم؟ وقتی تمام واژه ها به احترام روز ميلادت سر تعظيم فرود آورده اند... لختی واژه هايم را به بزرگی خودت ببخش... تقصير من نيست...
چه طور می توانم با واژه های تكراری و سرسری ميلادت را تبريك گويم...؟ نازنين خودت كمك كن بگو چه طور اشك های شبانه ام را برايت هديه كنم؟؟ تمام حرف های دنيا را كه جمع كنم ، باز كم است...
اما نازنين من غربت زده از غربت خانه گی در اين خاك اسير خالصانه و با تمام وجود دوست می دارمت من بی سرزمين تمام اشك های امشبم را بر ساحل دل تنگی هايم نقاشی كردم فقط برای گفتن چند جمله: من كه اين جا كاری نمی كنم ، فقط هر روز برای هميشه بودنت دعا می كنم و بدان زير هر آسمانی كه نفس می كشی نگرانت هستم... ماه بانوی دل من ، بی بهانه تر از هميشه: ميلاد پاكت خجسته باد...
ساره جلالی - از دليجان عضو گروه «گوگوش آرت» وبلاگ : افسانه ی تلخ
همیشه دوستت دارم
صبح که چشامو باز می کنم اولين چيزی که می بينم تويی
وسط همه ی کاغذ پاره های من بين همه ی کتاب هام ميون همه ی درس ها و پروژه ها و امتحان ها هستی به من لبخند می زنی از اون گوشه ی ديوار
از کجا اومدی؟ چه طور اومدی؟ چه جوری پريدی وسط زنده گی من؟
پيدات کردم؟ پيدام کردی؟ من می شناسم ات خانوم...! می شناسی منو؟
می دونی؟ يکی يه روزی به من گفت: "تو همه چيز دوست داری... تو خيلی چيز دوست داری... بعضی وقت ها بعضی چيزها رو نبايد دوست داشت..."
اما من دوست داشتم! همه چيزها رو خيلی چيزها رو و تو رو...!
مگه می شه دوستت نداشت؟ مگه می شه دوستت نداشته باشم؟ مگه می تونم؟
هميشه دوستت دارم! تا آخرش هستيم! تا ته ته ته!
حالا هم مبارکه! تولدت خانوم!
رُزا - از رشت مدیر گروه «گوگوش آرت»
آوای آتشین شب تاریک چو بتابد توستاره خوان ترینی تو پرستشگه این دل تو نوای آتشینی
توچه دل کوک و خوش آوا تو شنیدنی ترینی تو سپندینه چو آتش تو ستودنی ترینی به چه سان از تو بگویم ؟ که نگفتنی ترینی
تو چه آزاد و رهایی تو ز خود به در ترینی تو نه در پرده و پنهان که تو پرده در ترینی
پدرام .ش وبلاگ: وَهِشتوایشت
| ||
|
copyright© 2006 harf1974.com All rights reserved |